قصه های سنتی

 

by Photos8.com

 

بازی قایم موشک

ادامه مطلب
by Photos8.com

 

بازی دریا و ماهی

ادامه مطلب
by Photos8.com

 

بازی الک و دولک

ادامه مطلب
by Photos8.com

 

بازی وسطی

ادامه مطلب

 

 
 

حسن و لوبياي سحر آميز

پست الكترونيكي چاپ PDF

lobiyaye-sehramizروزي روزگاري پسري با ننه اش زندگي مي كرد به نام حسني . او يك گاو شير ده داشت كه اسمش را سم طلا گذاشته بود . حسني سم طلا را اندازه دنيا دوست داشت . اما يك روز سم طلا ديگر شير ندارد . ننه ي حسن هر چه حكيم ودواكرد بي نتيجه ماند . دست آخر به حسني گفت كه سم طلا را ببرد پيش قصاب باشي . حسن زد زير گريه . ننه حسن هم با گريه گفت : اگه بابات زنده بود يا مرغ تخم طلا و چنگ آوازه خونش دست ما بود . الان وضمعون اين جوري نبود.حالا پاشو حداقل ببرش بازار ! حسني سري تكان داد بعدگاري را به سم طلا بست و راه افتاد او در راه پيرمردي را سوار كرد كه مال آن دور و برها نبود .

حسني زير لب با خودش مي خواند و اشك مي ريخت : خانم خانمها . خانم سم طلا . ديگه تو را نمي بينم .كنار تو نمي نشينم . . . ! پيرمرد پرسيد : پسرجان چرا گريه مي كني ؟ حسني آهي كشيد و ماجراي زندگي اش را براي پيرمرد تعريف كرد . پيرمرد پرسيد : حالا مرغ و چنگتون كجاست ؟ حسني گفت : همه رفته بوديم سيزده به در كه  يك غول  بي حيا مياد اون ها را مي دزده . مردم جا پايش را تا دم اون كوه بلند دنبال مي كنن ! اما گيرش نمي آرن . بابام هم از غصه دق مي كنه. پيرمرد گفت : حالا غصه نخور . سم طلا را به من بفروش . ازش خوب مواظبت مي كنم . حسني گفت : قبول اما جون شما و جون سم طلا . پيرمرد يك دانه لوبياي بزرگ گذاشت كف دست حسني و گفت : اين لوبيا سحر اميزه . بكارش توي باغچه تون . از بس لوبيا بزرگ بود حسني بي چك و چانه از گاري پياده شدورفت خانه . ننه حسن گفت : چه زود فروختيش حسني ! حالا پولش كو !حسن لوبيا را نشان داد و گفت : ايناهاش سحر آميزه بايد بكارمش. ننه با ناراحتي گفت : مي دونستم ! كي كلاه سرت گذاشت ؟ كجا رفت ؟ حسني گفت نمي دونم ننه ! ننه حسن گفت : بندازش دور . . .  پسر دست و پا چلفتي ! حسن غمگين شد. لوبيا را توي باغچه انداخت و رفت خوابيد . صبح زود بعد كه حسن رفت كنار پنجره يك دفعه چشمش افتاد به يك ساقه ي لوبياي بزرگ كه تا ابرها قد كشيده بود .
حسني از ساقه رفت بالا تا رسيد به ابرها . ان بالا يك قصر بزرگ و زيبا ديد . حسني با ترس وارد قصرشد . اما ناگهان زن غول پيكري ديد كه داشت ديگي را هم مي زد و آواز مي خواند : ديگه من خسته شدم .اسير اين خرناس وامونده شدم . نه رفتي و نه اومدي پسر عمو دنبال من نيومدي ! حسني با خودش گفت : عجب زن گنداه اي صد برابر ننه ي منه ! شايد غول باشه با اين حال ترسان و لرزان جلو رفت و گفت: خانم بزرگ مهمون  نمي خواين ؟ زن گنده تا حسن را ديد بغضش تركيد و گفت : چرا نمي خوام . بعد پريد و حسني را ماچ كرد و پرسيد : تو كي هستي ؟ حسني از سير تا پياز را براي زن غول پيكر تعريف كرد . حسني پرسيد : حالا شما بگيد اين جا كجاست خرناس كيه ؟
زن آهي كشيد و گفت : اسمم گلينه . 250 سال پيش قرار بود با پسر عموم عروسي كنم . يك روز خرناس از سرچشمه دزديدم آورد اين جا . از همون روز هم اسم خودش را گذاشته خرناس خان . فكر مي كنه سلطان غول هاي جهانه . تو شهر ما يعني شهر غولا بهش مي گفتند خرناس دزده .. . حسن جان از دست اين ظالم نجاتم بده ! حسني نازش كرد و گفت : همين آلان نجاتت مي دم ! در اين هنگام يك دفعه صداي گارمپ گورمپ امد . گلين گفت : اي داد بي داد خرناس او مد ، پاشو بپر تو  خمره ! حسن كه رفت توي خمره در باز شد و خرناس با سه تا گوسفند چاق و چله آمد تو و داد كشيد : گلين ! واسه ي شام كبابشان كن .

گلين گفت : چشم خرناس خان . خرناس هوا را بوكشيد و گفت : بوي آدميزاد ميآد . ورفت طرف خمره . گلين پريد سر ديگ و گفت : بيا اينجا خرناس خان بو از اين جاست . يه كم پودر استخوان آدميزاد ريختم توش . خرناس رفت ديگ را بو كشيد و گفت : به به زود بكش كه دلم قار و قور افتاده بعد از ناهار خرناس چنگ و مرغ تخم طلا را از توي صندوق در آورد و به مرغ گفت : امروز بايد برام يه تخم خوشگل بذاري ! سپس وردش را خواند : مرغ قشنگ تخم طلا . مرغه گفت : قداقدا خرناس گفت : پا رو زمين/ سر به هوا .مرغه گفت : قداقدا . خرناس گفت  : رنگ تو رنگ حنا . برام بذار تخم طلا . مرغه گفت : قدقدقدا ، قداقدا ، قداقدا . . .

مرغه گذاشت تخم طلا . خرناس قاه قاه خنديد و داد كشيد : گلين يادت باشه روي اين تخم بنويسي سه هزا و ششصد و پنجاه و يك . سپس به چنگ گفت : زودباش برام يه چيزي بخون كه بخوابم . چنگ شروع كرد به خواندن لالالا لا، لا لال لايي بخواب كه سلطان مايي خرناس خان زودي بخواب /حالا خوردي نون و كباب /روي زمين توي آسمان/ سلطان غولهاي جهان/ لالالا لا، لا لال لايي بخواب كه سلطان مايي . لالالا لا، لا لا لايي خرناس كه به خور و پف افتاد حسني از خمره پريد بيرون  و مرغ تخم طلا را برداشت و به گلين گفت : زود باش چنگ و تخم هاي طلا را بردار فرار كنيم . اين ها مال باباي من بوده ! گلين تخم ها ي طلا را جمع كرد توي دامنش اما يك دفعه دامنش ول شد و تخم هاي طلا دارم دورمب ريخت زمين . خرناس بيدار شد و فرياد كشيد : آهاي گلين بي چشم و رو كجا مي ري ؟ مرغم كو ؟ گلين پا به فرار گذاشت . خرناس گرزش را برداشت  و دنبال حسني افتاد . حسني با سرعت فرار كرد و از ساقه پايين رفت . خرناس هم به دنبال او از ساقه پايين رفت . حسني تا به زمين رسيد دويد تبر را آورد و بيدرنگ ساقه ي لوبيا را قطع كرد . لحظه اي بعد خرناس فرياد كشان سقوط كرد و گارامپ افتاد  روي زمين . در يك چشم به هم زدن مردم آن جا جمع شدند ساز و تنبك زدند و براي حسني هورا كشيدند وقتي حسني همه چيز را تعريف كرد ننه حسن گفت : ننه جون گلين ملين را ولش كن زود باش ورد مرغ تخم طلايمان را بخوان مي خوام قرض مردم را همين جا بدم حسني نشست

كنار مرغ و گفت : مرغ قشنگ تخم طلا . مرغه گفت : قدقدا . حسني گفت : دم رو زمين سم به هوا مرغه گفت : داق و داق و داق . مردم خنديد و گفتند : حسن جون مرغ كه سم نداره ! حسن گفت : نه اين طوري نبود ! مرغه بايد بگه قداقدا اما هر چه فكر كرد ورد يادش نيامد همه خنديدند و خرناس را كشان كشان بردند گذاشتند توي بيابان و رفتند خانه هايشان .

صبح روز بعد پيرمرد سم طلا را آورد . حسني خيلي خوشحال شد و پريد سم طلا را حسابي ماچ كرد . بعد جريان غول و گلين را براي پيرمرد تعريف كرد و گفت : خيلي دلم مي خواد به گلين كمك كنم .پيرمرد يك دانه لوبيا به حسني داد و گفت : اين دانه لوبيا را بكار اما از ساقه ي آن بالا نرو ! سپس خداحافظي كرد ورفت . حسني لوبيا را كاشت و ساقه دوباره تا ابرها بالارفت . مدتها گذشت تا اينكه يك رزو صبح وقتي حسني رفت توي انباري ديد مرغش يك تخم طلا گذاشته و چنگ هم توي يك صندوق پر از تخم طلا ايستاده و دارد آواز مي خواند ان جا يك نامه پيدا كرد كه از طرف گلين به خط غولي نوشته شده بود

حسن جان از تو منمنونم كه از دست خرناس نجاتم دادي ! وقتي ساقه ي لوبيا قطع شد پسرعمويم را پيدا كردم و باهاش عروسي كردم راستي مرغه بهم گفت وردش را بلد نيستي برايت پشت همين نامه نوشته ام اين ساقه ي جديد را هم قطع كن تا يك وقت غول يا ديو بد جنسي از ان پايين نيايد . يك عكس از عروسي خودم برايت گذاشته ام خداحافظ قربانت گلين و پسر عمو غوله . حسن فرياد كشيد : ننه ! بيا اين جا . . .  ما ثروتمند شديم ! سپس دويد و ساقه  لوبيا را قطع كرد بعد جشن بزرگي گرفت . از ان روز به بعد حسني و ننه اش زندگيشان را به خوشي ادامه دادند و هميشه به مردم كمك كردند .

  • نتيجه : كمك به ديگران
  • پيشنهاد : اگر در فرآيند قصه گويي بچه ها خودشان مشاركت داشته باشند بهتر داستان را درك خواهند كرد .
« زهرا وفايي امين »

نظرات  

 
+3 #1 1391-06-23 02:23
سپاس از کار ارزشمندتان.
این قصه را فراموش کرده بودم. هوای کودکی را در من زنده کردید.
سپاس
امتیاز
 

نظر دهید


کد امنیتی
Refresh

موقعیت شما : قصه گویی حسن و لوبياي سحر آميز