قصه های سنتی

 

by Photos8.com

 

بازی قایم موشک

ادامه مطلب
by Photos8.com

 

بازی دریا و ماهی

ادامه مطلب
by Photos8.com

 

بازی الک و دولک

ادامه مطلب
by Photos8.com

 

بازی وسطی

ادامه مطلب

 

 
يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربان هيچكس نبود. در آن سالهايي كه شاه ستمگر در كشور ما حكومت مي كرد در يك شهر كوچك به اسم قم پسري زندگي مي كرد كه اسمش محمد حسين بود. پسري كه بر خلاف پسرهاي همسن و سال خودش دنياي ديگري داشت كه ماجراهاي مهمي برايش اتفاق مي افتاد و حسين قصه ما دنياي متفاوتي داشت. محمد حسين پسر شجاع و فعال خوش اخلاق و خنده رويي بود و هميشه به همه كمك مي كرد و اينقدر پسر خوبي بود كه همه از او راضي بودند و دوستش داشتند. علاقه شديدي به مدرسه رفتن و مطالعه داشت و با اينكه هنوز به سن تكليف نرسيده بود نماز مي خواند. م...
در نزدیکی لانه ی آن ها یک موش زندگی می کرد که بد جنس و بد اخلاق بود. نه با کسی دوست بود و نه کسی با او دوستی می کرد. موش از اینکه می دید خرگوش و سنجاب این اندازه با هم مهربان هستند ، رنج می برد. او در این فکر بود که کاری کند خرگوش و سنجاب دیگر دوست نباشند و برای همیشه قهر کنند. یک روز که خرگوش و سنجاب برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون رفته بودند ، موش آرام آرام به لانه ی سنجاب نزدیک شد. سنجاب در گوشه ی لانه ، یک کیسه گردو داشت که برای زمستان خود کنار گذاشته بود. موش فکری کرد و دست به کار شد. دو سه مشت گردو برداشت و زود بیرون آمد. ...
یکی بود یکی نبو د،غیر از خدا هیچ کس نبود. در روزگاران قدیم در دهی کوچک چوپانی زندگی می کرد که سه دختر داشت.این چوپان هر روز صبح گوسفندانش را برای چَرا به صحرا می برد. روزی از روزهای خدا، طبق معمول چوپان از دختر بزرگش می خواهد کوزه آبش را پر کند تا با خودش به صحرا ببرد.اما دختره می رود و سر چشمه به هندوونه تبدیل می شود.دختر دومش را پی خواهرش می فرستد اما او نیز تبدیل به هندوونه میشود.این مسئله بر پدر آشکار می گرددکه دخترانش به هندوونه تبدیل شده اند. آخر سر،دختر آخری از پدر می خواهد تا برایش اجازه دهد تا دنبال خواهرانش برود ...
پدر بزرگ به ما خوش آمد گفت و ما را برد به باغشون . همه جا پر از درخت بود ، چه برگهاي قشنگي ؛ چه ميوه هايي ؛ دلم مي خواست از درختها بالا بروم ؛ از شاخه ها ميوه بچينم ؛ مثل پرنده ها پرواز كنم ؛ بپرم تو هوا . گفتم ،پدر بزرگ : اينجا چقدر درخت هست ؟ اين همه درخت را براي چي كاشته اند : اصلا اين درخت ها اين همه مي ايستند خسته نمي شوند ؟ خوابشان نمي گيرد ؟ دوست پدر بزرگم خنديد و گفت : اين درختها خسته نمي شوند . پدر بزرگم گفت : اين درختها ريه هاي زمين هستند . گفتم : يعني چه كاري انجام مي دهند ؟ گفت : اينها اگر نباشند نفس زمين كه نفس ما انسا...
يكي بود يكي نبود    غيرازخداهيچكس نبودثروت ايوبدرميان فرشتگانِ،بحث  بندگان خدا وعبادت ونافرماني آنان به ميان آمد. يكي ازفرشتگان گفت:امروز در ميان زمين بهتر از ايوب ‍‍‍پيدا نمي شود، او مؤمن شب زنده داري است،ساجدوعابد است:خدا رزق او را فراوان كرده ومرگ او را به تاخيرانداخته.درمال ايوب سهم معلومي مخصوص مستمندان وبينوايان است،روزگارش بعبادت پروردگار خويش وشكرگزاري از نعمتهاي خدا ميگذرد.پرستش وعبادت ايوب نمونه كاملي است عليه ثروتمندان و خوش گذرانهاي روي زمين پس ازتمام شدن گفتار اين فرشته ،فرشتگان ديگر گفتار او ...
بچه بود نمی دونست مامانش اون به این زودی ترک می کنه و میره. مامانش خیلی دوستش داشت یعنی همه دوستش داشتند چون تنها دختر مامان و باباش بود. به همین خاطر هم اسمش رو گذاشته بودند الیستر(یعنی کسی که همه دوستش دارند). ولی اون چی، فقط یکی رو دوست داشت که همه کسش بود اون هم مامانش ولی مامانش رفت و اونو تنها گذاشت. از اون به بعد الیستر می خواست جای خالی مامانش رو برای باباش و برادر کوچولوش پر کنه. اما چه جوری اون که 8 سال بیشتر نداشت و همیشه توی بغل مامانش می خوابید، چیکار می تونست بکنه ولی الیستر می گفت: من باید مثل مامان بشم و بر...
امروز عموي قصه گو تون اومده سراغتون مي خواد باز هم قصه بگه يک قصهِ شيرين بگه ؛ دوستاتونو صدا کنيد به قصه مون گوش بکنيد .امروز مي خوام يک قصه ي زيبا بگم راجع به مرغ مينا بگم . خوب به عمو گوش بکنيد قصه مو نو دنبال کنيد . بچه هاي گلم مرغ مينا از پرندگاني است که مي تواند هر صدايي را تقليد کند ؛ حتي صداي انسان را . او مي تواند مانند طوطي حرف بزند . باور نمي کنيد ؟ به قصه مون گوش بکنيد … مرغ ميناي قصه ي ما تشنه بود بنابراين کنار برکه مي رفت تا آب بخورد . ناگهان از دور ، چشمش به روباه افتاد .   روباه گلولة خاري را به طرفِ برکه مي آورد...
بنام مهرآفرین مهرگستر در جاده ای دراز وپرپیچ و خم میان توده ابرها به سختی بال وپر می زنم تا بتوانم در مسیری که رو به جلو می روم خودم را به بلندی برسانم و پرواز را تجربه کنم. من نام این جاده را زندگی و این مه آلودی و نامعلومی را سرنوشت و آنچه در جاده های زندگی 20 ساله تجربه می کنم را سرگذشت نهاده ام. در خاموشی و سکوت که زیاد از من دور نبود در یک شهر با عمویم بودیم.او کنارم نشسته. در سومین بهار زندگیش زمانیکه می خواست رنگین کمان را بشناسد و آبی دریا را از سرخی گل بازشناسد دنیا برایش تاریک شد.روشنایی برای همیشه او را ترک کرد. ا...
آقایی بود خیلی خوش‌اخلاق؛ می‌شود گفت خوش‌اخلاق‌ترین آقای سالخورده‌ای که ممکن است وجود داشته باشد. شبی در حالی‌که در رختخواب بود و داشت چراغ را خاموش می‌کرد تا بخوابد صدایی شنید، صدای گریه کسی ... . با خود گفت: « عجیبه ! به نظرم صدای گریه‌ای است ولی فکر نمی‌کنم کسی در خانه باشد. » آقای سالخورده بلند شد، کتش را پوشید و در داخل آپارتمان کوچکی که در آن به تنهایی زندگی می‌کرد گشتی زد و به همه جا سر کشید.نه هیچ کس اینجا نیست، شاید صدا از خانه همسایه‌هاست. آقای سالخورده به رختخواب برگشت ولی چیزی نگذشته بود که دوباره آن صد...
محاسن: ناامید نشدن ازدرگاه خداوند.قصه های قرآنی و سرگذشت پیامبران می تواند الگویی باشد برای خلق افکار و ایده های جدید که هدایتگر مسیرزندگی کودکان باشد. معایب: حضرت یونس اگرمنتظر فرمان خداوند و مصلحت او می ماند و عجله نمی کرد شایدزندگی در شکم ماهی را نیزتجربه نمی کرد پس صبر و تحمل در زندگی بسیار مهم است. نتیجه گیری: نتیجه می گیریم هیچ کار خداوند بی حکمت نیست پس باید به او توکل داشته باشیم ودرانجام کارهایمان عجله نکنیم و همانطور که خداوند حضرت یونس را بخشید ما نیز بخشنده و با گذشت باشیم. پیشنهاد: بزرگترها در قصه گوی...
در زمان پیامبری حضرت داوود(ع)باغبانی به نام شمعیل باغ زیبایی داشت.در همان حوالی چوپان جوانی هم به نام سرمد هر روز گله گوسفندانش را به هنگام بازگرداندن از صحرا از کنار باغ شمعیل عبور میداد.یک روز گه گوسفندان از بوی خوش باغ از خود بیخود شدند وبه سمت باغ حرکت کردند و سرمد هر چقدر تلاش کرد نتوانست مانع خراب کاری آنها شود.بعد از گذشت چند ساعت باغ شمعیل به ویرانهای تبدیل شد واو باعصبانیت از سرمد خواست که برای برقراری عدالت بینشان به نزد داوود بروند.وقتی داوود میاندیشید تا راه حلی برای این مسئله بیابد فرشته وحی بر او فرود آم...
محاسن: این داستان به ما می گوید که تنها راه نجات از عذاب خدا و کسب رضایت او ایمان داشتن به او و اطاعت از فرستاده اوست. معایب: نباید به نسبت های خانوادگی وفامیلی تکیه کنیم که حتی فرزند پیامبر نیز اگر راه خطا برود و از اطاعت فرمان الهی سرپیچی کند سرنوشتی هلاکت بار خواهد داشت. نتیجه گیری: ایمان به خداوند و اطاعت از او و تحمل سختی ها در راه خدا کلید نجات از عذاب و رسیدن به خوشبختی و سعادت واقعی در دنیا و آخرت است همانند سرنشینان کشتی نوح (ع). پیشنهاد: برای آشنا ساختن کودکان با خدا و پیامبرانش و نشان دادن فرجام عمل خوبان و ب...
شادی فضای خانه ی حضرت علی را پر کرده بود ٬حضرت فاطمه کنار همسرش ایستاده بود وبه بازی بچه هایشان چشم دوخته بودند. آن روز هم پیامبربه دیدن آنها رفته بودند.امام حسن وامام حسین که در آن زمان دو کودک خردسال بودند از دیدن پدربزرگشان خیلی خوشحال شدندپیامبربا حسن وحسین مشغول بازی شدند. بچه ها از سروکول پیامبر بالا می رفتند، بر پشت ایشان سوار می شدند و شادی می کردند.پیامبر هم اجازه می دادندکه آن دوکودک هر طور که دلشان می خواهد بازی کنند٬آنهارابر پشت خود سوار می کردندومی گفتند:”فرزندان عزیزمن!من اسب خوبی برای شما هستم شم...
يك روز خروسي زيبا و خوش خط و خال و مثل اغلب خروسها خوش آواز به قصد گشت و گذاز و تماشاي باغ و صحرا از خانه بيرون آمد و در اطراف دهكده به گردش پرداخت . همانطور كه كنار جوي آب و چمنزارهاي زيبا و پر گل قدم مي زند ، از تماشاي  زيبايي ها دلش به نشاط آمد و شروع كرد به آواز خواندن آن هم چه آوازي ! از قضا در آن نزديكي ها روباهي حيله گر و مكار به دنبال شكار پرسه مي زد . تا صداي خروس را شنيد ‌،گوشهايش تيز شد و با سرعت به طرف محل صدا شروع به دويدن كرد . خروس كه بارها مكر و حيلۀروباه را ديده و داستانهاي بسياري دربارۀ حيله گري هاي اين حيوان ش...
یکی بود یکی نبود درسرزمینی پر نعمت و برکت،تاجری با همسرش زندگی میکرد روزگار بر وفق مرادشان میچرخید وکاروبار مردتاجر خیلی زود سکه شد ومال ومنالی بهم زد.اوپیوسته سفر میکردو به شهرهای دور ونزدیک میرفت وعلاوه برثروت،تجربه هم می اندوخت. بعدازمدتی خدا به آنها فرزندانی هم بخشید وآنها در عرض چند سال صاحب سه پسر شدند. پسرها همینطور بزرگ وبزرگترمی شدند اما هرسال طمعکارتر وناخلف تر از سال پیش. پدرومادر هر قدر نصیحت میکردند موثر نبود .تنها چیزی که برای این سه پسر اهمیت داشت پول وسکه های طلا بود که با آن خوشگذرانی میکردند. رفته ...
در روزی از روزگاران قدیم زن فقیری بود که پسری به نام احمد داشت . این پسر به دلیل جثه کوچکش احمد کوچولو نام گرفته بود. احمد کوچولو برای مادرش بسیار عزیز بود. او اغلب روزها با دو ستا نش سرگرم بازی میشدو شبها با قصه های مادر به خواب می رفت. روزی دوستان احمد کوچولو تصمیم گرفتند به جنگل بروند تا برای مادرشان هیزم جمع کنند. آنها می خواستند احمد کوچولو هم با آنها به جنکل برود بنابراین نزد مادرش آمدند واز او خواستند تا اجازه دهد احمد کوچولو هم با آنها همراه شود. مادر احمد کوچولو گفت در صورتی اجازه میدهم که مواظب او باشید و تنهایش...
یکی بود یکی نبود درروزگاران قدیم مردی با همسروتنها پسرش زندگی میکرد او کارکاه آهنگری داشت و صبح تاشب در جلوی کوره ای پر از آتش کار میکرد تا شب نانی حلال به خانه ببرد و منت هیچ نامردی را نکشد . همسرش نیز در خانه زحمت میکشید واسباب راحتی شوهر وپسرش را فراهم میکرد.پسر روز به روز بزرگتر میشد اما تبدیل شده بود به پسری تنبل که تا لنگه ظهر می خوابید و موقعی هم که بیدار میشد دائم دستور میداد واز مادرش می خواست تا همه آنچه را که می خواهد برایش مهیا کند .این وضع ادامه داشت تا اینکه یک روز پدر پیر اورا به نزد خود خواند واز او خواست ت...
درجنگلی بزرگ که پر از حیوانات مختلف بود بچه میمون شیطانی زندگی می کرد اسم این بچه میمون ((بازی گوش ))بود .چون از موقع طلوع آفتاب تا وقت غروب می دوید وبازی می کرد از تنه درختان بالا می رفت روی شاخه ها تاب می خورد توی دریااچه می پرید وبعد زیر نور خورشید که در آسمان آبی میدرخشید دراز می کشید وفقط وقتی هوا تاریک به خانه اش می رفت ومی خوابید تا باز فردا صبح بازی کوشی را از سر بگیرد.دریکی از روزها که آفتاب غروب کرده بود وبازی گوش هنوز مشغول بازی وشیطنت بود مادرش اورا صداکرد تابه خانه برگردد ولی بازی گوش گفت هنوز که هوا تاریک نشد...
وزی روزگاری مردی زندگی میکرد که در هفت آسمان حتی یک ستاره هم نداشت شب وروز کار میکرد وبه هر دری میزد اما هیچ فایده ای نداشت و همیشه به نان شب محتاج بود . روزی با خود فکر کرد باید بروم وفلک را پیداکنم (فلک در فرهنگ ایرانی کنایه از سرنوشت است) واز او بپرسم چرا مرا اینقدر بدبخت کرده است. با این فکر راه افتاد رفت ورفت تا رسید به یک جنگل بزرگ و سرسبز . راه جنگل را درپیش گرفت تا اینکه سر راه به گرگی برخورد گرگ از او پرسید :آدمیزاد به کجا میروی ؟مرد پاسخ داد: میروم تا فلک را پیداکنم واز او بخواهم روزگارم را بهتر کند.گرگ به او گفت: اگ...
دریکی از روزها بهرام گور با با پهلوانان ودلاوران سپاهش به شکار رفت . پیر مردی با عصایی در دست جلو آمد و گفت: ای پادشاه دو مرد در شهر ما زندگی می کنند که یکی از آنها مردی فقیری است ولی بسیار خوش گفتارو جوانمرد به نام لنبک آبکش وآن یکی مردی است ثروتمند اما خسیس وبد ذات به نام آبراهام.بهرام گور از پیرمرد خواست در باره آنها بیشتر تو ضیح دهد. پیر مرد چنین پاسخ داد: لنبک آبکش سقایی( آب فروش )  است بسیار جوانمرد که نیمی از روز را به فروش آب می گذراند ودرآمد آن را در نیمه دیگر خرج مهمانان از راه رسیده می کند وچیزی برای فردا پس انداز ...
left direction
right direction
 

قصه

قصه از زمان تولد فرد شروع مي‌شود و با تولد هر انساني قصه‌اي نو آغاز مي‌شود و با گذشت هر لحظه از زندگي انسان قصه‌اي نو به قصه‌اي گذشته اضافه مي‌شود قصه يعني سرگذشت انسان و اتفاقاتي كه در زندگي او جريان دارد. قصه يك نگاه دوباره به پشت سرمون هست، به حوادث خوب و بدي كه در آلبوم خاطرات گذشتمون به جا مانده، قصه تمام آن احساسهاي پاك و يا تلخي بود كه روزي از روزها با آنها دست و پنجه نرم كرده‌ايم و با آنها زندگي كرده‌ايم. قصه، داستان زندگي ما را به تصوير مي‌كشد، راهي كه در پيش داريم و به هدفي كه خواهيم رسيد.

بازی

بازی کودک فعالیتی است که در عالم بدون مسئولیت باشد و طبق تمایل فطری خود به فعالیت و حرکت می پردازد بدون اینکه عمل سودمند را از عمل غیرسودمند تشخیص دهد و در حین بازی قیافه ی جدی به خود می گیرد. حواس خود را متمرکز می کند و توجه خاص نسبت به عمل خود دارد و از طریق بازی روح همکاری، دوستی، صمیمت، فرماندهی، انضباط و پرورش وجدان فردی در کودک شکل می گیرد و باعث رشد ماهیچه ها، حواس، عواطف، تفکر و استعدادهای وی می شود.

JPAGE_CURRENT_OF_TOTAL